یک حس قربانی شدن
دقیقاً امروز سیوپنج روز است که پشت سر هم روی ترازو رفتهام و هر روز افزایش وزنم را دیدهام. هر عددی که بالا میرود، انگار چیزی در درونم پایین میآید. حس میکنم هر آنچه را که در پنج سال گذشته در OA به دست آورده بودم، دارد از دست میرود. نه فقط وزن؛ ایمانم، تعادلم، آرامشم.
من درگیر لجبازی با خودم شدهام. لجبازیای کودکانه و در عین حال ویرانگر. در درونم نوعی احساس بیعدالتی و قربانیشدن موج میزند؛ حسی که میگوید «حق من این نبود». امروز از کنار شرکتی که زمانی مدیر فروش آن بودم گذشتم. ساختمانی که سالها بخشی از هویت من بود. وقتی رونقش را دیدم، وقتی دیدم زندگی آنجا بدون من هم جریان دارد، زخمی کهنه دوباره سر باز کرد.
آنجا فقط محل کارم نبود. جایی بود که خودم را از هیچ ساخته بودم. مثل پسری که بزرگش کرده باشی و بعد ببینی بدون تو قد کشیده است. سالهای زیادی از عمرم را آنجا گذاشتم. دستیارم را جای من نشاندند. وقتی ناسازگاریام را دیدند، انتخابی مقابلم گذاشتند که اسم رسمیاش شاید «تغییر ساختار» بود، اما حقیقتش برای من «اخراج» بود.
من فقط شغلم را از دست ندادم؛ بخشی از هویتم را از دست دادم. غرورم، تصویرم از خودم، نقشی که در آن تعریف میشدم. و حالا از آن همه سال، فقط چند ایمیل مانده است. نه تماسی، نه نشانی از قدردانی. مثل همسری که ناگهان از تو گرفته باشند و حتی فرصت خداحافظی نداده باشند.
امروز، درست کنار همان ساختمان، یک بستنی بزرگ خریدم و بلعیدم. نه خوردم؛ بلعیدم. با خشم. با لجبازی. با این فکر که «حالا ببین چه میکنم». بعد، با لگد به قفسه محصولات همان شرکت در سوپرمارکت زدم. حرکتی کودکانه، خام، پر از درد. انگار میخواستم بگویم: «من هنوز اینجا هستم. من حذف نشدهام.»
اما حقیقت این است که آن لگد را به قفسه نزدم؛ به خودم زدم. به بهبودیام. به آرامشی که به سختی ساخته بودم.الان که مینویسم، به توصیه راهنمایم عمل کردهام: «بنویس، قبل از اینکه بخوری.»نمیدانم این آخرین توصیه است یا آخرین تلاش. نمیدانم پایان این نوشته، ماندن من در OA خواهد بود یا ساعت دوازده شب، سفارش یک پیتزا و قطع کردن ارتباطم.
یک صدا میگوید: «رها کن. پنج سال کافی بود. تو بازندهای. ببین حتی ترازو هم علیه توست.»صدای دیگر آرامتر است. ضعیفتر، اما زنده. میگوید: «تو امروز نوشتی. تو قبل از پیتزا نوشتن را انتخاب کردی. این یعنی هنوز کاملاً نباختهای.»من میفهمم که مسئله بستنی یا پیتزا نیست. مسئله سوگواری نکردن است. من برای شغلم عزاداری نکردم. برای هویتی که از دست دادم گریه نکردم. خشمم را قورت دادم و حالا میخواهم آن را با غذا بیحس کنم.
در OA یاد گرفته بودم که غذا مشکل من نیست؛ راهحل اشتباه من است. امروز دوباره همان راهحل قدیمی دستش را بالا برده و میگوید: «من بلدم تو را بیحس کنم.»
اما بیحسی با آرامش فرق دارد.
اگر امشب بمانم، اگر امشب فقط امشب را دوام بیاورم، شاید فردا دوباره بتوانم یک تماس بگیرم. شاید بتوانم بگویم: «من هنوز اینجا هستم، حتی اگر کامل نباشم.»
شاید ماندن در OA به معنای کامل بودن نیست. شاید به معنای همین لحظه نوشتن، همین اعتراف، همین جنگیدن در ساعت یازده و پنجاه دقیقه شب باشد.من امروز شکست خوردم.اما هنوز تصمیم نگرفتهام تسلیم شوم.و شاید تمام بهبودی همین باشد:تصمیم نگرفتن برای تسلیم شدن، فقط برای امشب.
الان ساعت از دوازده گذشته است.پیتزایی سفارش ندادم.ترازو هنوز همان عدد را نشان میدهد. شرکت هنوز بدون من کار میکند. آن قفسه در سوپرمارکت احتمالاً سر جایش ایستاده است. هیچکدام از آنها تغییر نکردهاند.اما چیزی در من کمی جابهجا شده است.خشمم هنوز کامل نرفته، اما دیگر فریاد نمیزند. صدایش پایین آمده. مثل موجی که بعد از طوفان هنوز هست، اما دیگر دیوار نمیشکند.
من نفس عمیقتری میکشم. دستهایم دیگر مشت نیستند.امشب فهمیدم من برای شغلم عزادارم، نه گرسنه.برای هویتی که از دست دادم سوگوارم، نه محتاج پیتزا.و این دانستن، آرامم کرد.
شاید فردا دوباره لغزش کنم . شاید دوباره عدد ترازو آزارم بدهد. اما امشب ماندم. امشب قبل از خوردن نوشتم. امشب به جای قطع کردن ارتباط، در ارتباط ماندم.و فعلاً همین کافی است.اگر یک سال بعد این نوشته را بخوانم، شاید لبخند بزنم به مردی که فکر میکرد همهچیزش را باخته است، در حالی که درست در همان لحظه، مهمترین چیزش را حفظ کرده بود: تمایل به ماندن.
و اگر این نوشته روزی برای نشریهای در OA ارسال شود، شاید فقط به این دلیل باشد که آن شب، ساعت دوازده و چند دقیقه بامداد، من به جای پیتزا، بهبودی را انتخاب کردم.
نه با قدرت.نه با غرور.
فقط با یک تصمیم کوچک و آرام:«فقط برای امروز میمانم.»و امشب، من ماندم.
ناشناس
