پرهیز بدون جنگ

پرهیز بدون جنگ

من سال‌هاست که به اسم «پرهیز» زندگی می‌کنم، اما حالا که صادقانه نگاه می‌کنم، می‌بینم بیشتر از آن‌که پرهیز باشد، یک رژیمِ جنگی بوده است.

من پرهیز را مثل یک قانون سخت گرفتم؛ مثل فهرستی از «نبایدها». هر روز با غذا می‌جنگیدم، با فکرِ غذا، با آدم‌ها، حتی با خودم. اگر چیزی می‌خوردم که توی لیستم نبود، انگار شکست خورده بودم. خجالت، خشم، تنبیه. فردایش سخت‌تر، محدودتر، تنگ‌تر. اسمش را گذاشته بودم تعهد، اما در واقع ترس بود؛ ترس از رها شدن، ترس از لذت، ترس از زندگی.

پرهیز برای من شده بود ابزار کنترل. می‌خواستم با آن خودم را مهار کنم، دنیا را مهار کنم، دردهایم را خفه کنم. نمی‌دانستم پرهیز قرار نیست شمشیر باشد؛ قرار است پناه باشد. قرار است آرامم کند، نه این‌که مرا آماده‌ی جنگ نگه دارد.

من هنوز با مسائل زندگی دعوا می‌کردم. اگر گرسنه می‌شدم، عصبانی می‌شدم. اگر کسی حرفی می‌زد، تحریک می‌شدم. اگر شرایط طبق برنامه‌ام پیش نمی‌رفت، فرو می‌ریختم. پرهیزم نتوانسته بود مرا نرم‌تر کند؛ فقط مرا سفت‌تر کرده بود.

کم‌کم فهمیدم جایی را بد فهمیده‌ام.

این نظر شخصی من است ؛

پرهیزی که بوی محرومیت بدهد، پرهیزی که مرا در تنگنا قرار دهد، پرهیزی که شادی را مشکوک بداند، رد است. حتی اگر اسمش درست باشد، روحش غلط است.

من سال‌ها تحقیق کرده بودم: مواد غذایی، ساعت‌ها، جایگزین‌ها، نظریه‌ها. اما یک‌جا در همان تحقیق‌ها گیر کرده بودم. نمی‌دانستم تحقیق فقط بخشی از زندگی است، نه خود زندگی. قرار نیست تا آخر عمر در آزمایشگاه بمانم. قرار است بعد از فهمیدن، زندگی کنم.

زندگی یعنی نفس راحت.

یعنی سر سفره نشستن بدون ترس.

یعنی اگر اشتباهی شد، با خودم نجنگم.

یعنی پرهیزم مرا به خدا نزدیک‌تر کند، نه به وسواس.

امروز دارم آرام‌آرام یاد می‌گیرم پرهیز یعنی انتخاب از سر عشق، نه اجبار. یعنی حد و مرز برای حفاظت، نه زندان. یعنی وقتی چیزی را نمی‌خورم، به خاطر احترام به خودم است، نه تنبیه خودم.

من هنوز در مسیرم. هنوز گاهی صدای آن سربازِ قدیمی درونم می‌آید که می‌گوید «سخت بگیر، بجنگ، کنترل کن». اما حالا صدای دیگری هم هست؛ صدایی آرام‌تر که می‌گوید:

«قرار نبود پرهیز تو را خسته کند. قرار بود آزادترت کند.»

و شاید برای اولین بار، دارم می‌فهمم آزادی یعنی جنگ نکردن.

مدتی طول کشید تا بفهمم این جنگ فقط سرِ غذا نیست. من با همان ذهنِ رژیمی، سرِ کار هم می‌رفتم.

جلسه‌ی اداری برای من میدان نبرد بود.

اگر کسی دیر می‌آمد، توی دلم فریاد می‌زدم.

اگر نظر مخالفی مطرح می‌شد، بدنم منقبض  می‌شد.

انگار همه‌چیز باید دقیق، تمیز، کنترل‌شده پیش می‌رفت؛ درست مثل پرهیزم.

تحملِ بی‌نظمی را نداشتم، تحملِ آدم‌ها را نداشتم. کم‌طاقت بودم، زود می‌بریدم، زود می‌پریدم وسط حرف بقیه.

در ظاهر ساکت بودم، اما درونم غوغا بود.

همان‌طور که پشت میز غذا می‌جنگیدم، پشت میز جلسه هم می‌جنگیدم.

پرهیزم به من آرامش نداده بود؛ فقط مرا تیز کرده بود.

بعد می‌رفتم خانه…

و جنگ ادامه پیدا می‌کرد.

خانواده اعتراض داشتند. نه به خود پرهیز، بلکه به من.

می‌گفتند: «دیگه نمی‌شه باهات حرف زد.»

می‌گفتند: «همه‌چی یا باید طبق برنامه‌ی تو باشه یا هیچ.»

می‌گفتند: «این پرهیز تو رو عصبی‌تر کرده، نه بهتر.»

من دفاع می‌کردم.

می‌گفتم: «شما نمی‌فهمید.»

می‌گفتم: «این برای سلامتی‌مه.»

می‌گفتم: «اگه ولش کنم، نابود می‌شم.»

ولی تهِ دلم یک چیزی می‌لرزید.

اگر این راه درست است، چرا این‌قدر خشم دارد؟

اگر پرهیز قرار است مرا سالم کند، چرا اطرافم این‌قدر زخمی‌اند؟

کم‌کم دیدم همان‌قدر که غذا را «یا سفید یا سیاه» می‌بینم، آدم‌ها را هم همین‌طور می‌بینم.

یا موافق یا دشمن.

یا درست یا غلط.

یا در چارچوب یا بیرون انداخته‌شده.

من طاقت خاکستری را نداشتم.

طاقت مکث را نداشتم.

طاقت انسان بودن را نداشتم.

یک روز وسط یک جلسه‌ی اداری، وقتی بحث بالا گرفت و صدایم ناخواسته تند شد، ناگهان خودم را دیدم.

همان مردی که سرِ بشقاب غذا می‌لرزد، حالا سرِ یک جمله می‌لرزد.

همان ترس، همان کنترل، همان جنگ.

آن‌جا فهمیدم من مفهوم را درست نفهمیده‌ام.

پرهیز قرار نبود مرا به سرباز تبدیل کند.

قرار نبود مرا از زندگی جدا کند.

قرار نبود خانواده‌ام احساس کنند با یک دیوار زندگی می‌کنند.

پرهیزی که مرا کم‌طاقت کند، پرهیزی که اعتراض اطرافیان را بلند کند، پرهیزی که مرا از گفت‌وگو به جنگ ببرد، حتی اگر اسمش مقدس باشد، از مسیر خارج شده است.

من زیاد تحقیق کرده بودم، زیاد خوانده بودم، زیاد حساب‌وکتاب کرده بودم.

اما جایی نایستاده بودم زندگی کنم.

تحقیق باید چراغ باشد، نه قفس.

باید کمک کند راه را پیدا کنم، نه این‌که تمام عمر دور چراغ بچرخم.

حالا دارم یاد می‌گیرم اگر پرهیز درست باشد، صدایم آرام‌تر می‌شود.

در جلسه می‌توانم گوش بدهم.

در خانه می‌توانم اشتباه کنم و عذرخواهی کنم.

می‌توانم همه‌چیز را ندانم و دنیا فرو نریزد.

پرهیز اگر مرا به صلح نرساند، هنوز پرهیز نشده.

و من، بعد از این‌همه جنگ، تازه دارم تمرین می‌کنم آرام زندگی کنم.

نوشته‌های مشابه

  • پیام تلفنی در تعطیلات  

    (‌پرهیز در تعطیلات) من می خواهم یک یادداشت از تجربه عشق بلاعوض را ‌در میان  بگذارم تجربه ای  از یک سرویس تلفنی OA  به من…

  • مسیر آرام به سوی وزن سالم

    من جک هستم، ۴۷ ساله، اهل کانادا. سال‌ها با رژیم‌های مختلف دست و پنجه نرم کردم؛ رژیم‌های سخت، پاک‌کننده، وعده‌های کم‌کالری و برنامه‌های ورزشی سنگین….

  • شک های من به برنامه

    امروز روز خاصی برای من است. ده سال از آن روزی که با دلی شکسته و جسمی خسته پایم را به اولین جلسه OA گذاشتم…

  • جنگ با غذا، جنگ با دنیا

    من مایکل هستم، ۲۷ ساله؛ یک پرخور بی‌اختیار — و شاید غیرمنتظره‌تر از آن، یک کالری‌سوز افراطی. این یعنی چه؟ یعنی هم‌زمان از غذا گریزانم…

  • به تنهایی نتوانستم

    من یک  پرخور مادام العمر هستم. بیماری من به گونه ای است که هرگز نمی توانم OA را ترک کنم.   عمری  را صرف مبارزه با…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *