دست به عصا
قدم ششم :ما آمادگی کامل پیدا کردیم که خداوند کلیه این نواقص شخصیتی ما را برطرف کند
در ابتدا ، من فکر کردم قدم ششم برای من آسان خواهد بود – البته تمایل من است ، نقایص خود را برطرف کنم! اما همانطور که در OA دوازده و دوازده ، نسخه دوم می گوید ، این قدم کمی پیچیده است:
در نگاه اول ، قدم ششم آسان به نظر می رسد. ، چه کسی در میان ما نمی خواهد همه نقص های خود را پس از شناسایی آنها به طور معجزه آسایی برطرف کند ، ما می خواهیم تبدیل به افراد بی عیب ونقصی شویم. بسیاری از ما وسوسه می شویم به سرعت از این قدم عبور کنیم بدون آنکه فکر کنیم.
ما میگوییم. “برو جلو ، خدا!” “من کاملاً آماده هستم.” ،سپس ما به رفتارهای مخرب قدیمی میپردازیم اما در یک زمان کوتاه خود را در چنگال آنها مییابیم: “من بهتر میدانم!” ما خودمان را سرزنش میکردیم. به نظر میرسد که نقصهای شخصیت ما مثل چسب به ما میچسبد سعی می کنیم بار دیگر آنها را به سمت خدا برگردانیم
در عمل ، قدم ششم ممکن است یکی از دشوارترین قد مهای دوازده قدم باشد ، زیرا می دانیم دو عبارت ما کاملاً آماده هستیم و کاملاً آماده بودن در عمل دو چیز متفاوت است. آنچه که ما کاملاً برای آن آماده هستیم این است که مشکلاتی است نقص هایمان به وجود آورده است ، مجبورمان می کند تا آنها را برطرف کنیم در حالی در جای خود نقص هایمان را دست آویز می کنیم (صص ۴۵-۴۶).
چرا برای ما کاملاً سخت است که بتوانیم با نقایص خود کنار بیاییم ؟ یکی از دلایل عمده ترس آن است. من از پرخوری اجباری ، راهی برای مقابله با موقعیتهای ناراحت کننده ساختم درست مثل عصایی که تکیه بدهم تا نیفتم و در تمام زندگی از آن استفاده کردم ، برای من زندگی بدون این عصا به یک شعار تبدیل شده است.
دو سال پیش ، هنگامی که مبتلا به درد مفصل ران و آرتروز شدم ، از عصا استفاد کردم و ناخودآگاه حرکاتم را برای جلوگیری از درد انطباق می دادم . اساساً این سازگاریها برای کمک به تحمل درد بود ، اما نتیجه ای که داشت ، ماهیچه های پای من ضعیف شده و رباط هایم سفت شدند . بعد از گذشت دوسال و دو بار تعویض مفصل ران ، من دیگر درد نداشتم، اما دیگر نمی توانستم به پاهایم تکیه کنم و بدون عصا بروم ترس من این بود: اگر نتوانم این کار را انجام دهم؟ چه می شود اگر خیلی سخت باشد؟
پرخوری بی اختیار هم شبیه این موضوع است – تنها تفاوت آن این است که استفاد از ان عضا دوسال بود اما پرخوری این عصا نامرئی روانی در تما زندگی من بوده است . بنابراین ، چندان تعجب آور نیست که بیش از یازده سال طول کشید تا از اجبار به مصرف غذا دست بردارم و کاملاً تسلیم آ برنامه شوم . با استفاده از قدم ها ، به دیگران کمک کرده ام و از دیگران درخواست کمک می کنم. در طول این سال ها مجبور شدم از خوردن بی اختیار تکه خوری رها شوم ، و من در اکثر مواقع جای این عصا را با خدا عوض کردم خدا را شکر. من به راهی که می روم ا طمینان دارم و اگر پشتکار داشته باشم ، روز های بهتری در پیش است. .
ترجمه از مجله راه زندگی
