رفتار بیمار گونه در oa
|

رفتار بیمار گونه در oa

من با سابقه‌ای از یک انجمن دوازده‌قدمی دیگر وارد پرخوران گمنام شدم.تصورم این بود که چون قبلاً در مسیر بهبودی بوده‌ام، می‌دانم برنامه چگونه کار می‌کند.

با خودم می‌گفتم فقط کافی است خودم را با موضوع پرخوری تطبیق بدهم. اما خیلی زود فهمیدم که بیماری من فقط موضوعش عوض شده، نه شکلش.در جلسات OA، ذهنم مدام در حال مقایسه بود.

جلسات را با جلسات قبلی‌ام می‌سنجیدم، ساختار، مشارکت‌ها، حتی سکوت‌ها.

گاهی در دلم می‌گفتم: «اینجا می‌توانست بهتر اداره شود» یا «در انجمن قبلی ما این‌طور عمل می‌کردیم». هنوز متوجه نبودم که این مقایسه‌ها نشانه‌ای از بیماری فعال من است، نه دلسوزی برای جلسه.

وقتی نوبت به وجدان جمعی می‌رسید، آرام و قرار نداشتم.احساس می‌کردم باید توضیح بدهم، جهت بدهم یا حتی هشدار بدهم.

اگر نتیجه رأی‌گیری مطابق انتظارم نبود، در درونم مقاومت شکل می‌گرفت. به جای اعتماد به وجدان گروه، شروع می‌کردم به زیر سؤال بردن تصمیم‌ها.

امروز می‌دانم که آن زمان، مشکل من تصمیم گروه نبود؛ مشکل من ناتوانی در رها کردن کنترل بود.در مشارکت‌ها هم این الگو تکرار می‌شد.

اگر عضوی چیزی می‌گفت که با تجربه یا برداشت من متفاوت بود، ناخودآگاه در مشارکت بعدی خودم به آن واکنش نشان می‌دادم.

به خودم می‌گفتم دارم تجربه‌ام را می‌گویم، اما در واقع، داشتم مشارکت دیگران را اصلاح می‌کردم. این رفتار با روح برنامه و اصل گمنامی فاصله داشت، هرچند آن زمان متوجهش نبودم.

کم‌کم فهمیدم این رفتارها فقط به جلسه محدود نیست.در خانواده، همچنان می‌خواستم همه چیز به شکل «درست» پیش برود؛ درست از نگاه من. نیت‌ام محبت بود، اما شکلش کنترل.

در محل کار، مسئولیت‌پذیری‌ام اغلب با دخالت اشتباه گرفته می‌شد. فکر می‌کردم اگر من نظر ندهم، کار ناقص می‌ماند.حتی در رانندگی، صبر و آرامشم به‌سرعت از بین می‌رفت.

رفتار دیگران مرا عصبانی می‌کرد، انگار من معیار سلامت و آگاهی بودم.برنامه OA به‌تدریج آینه‌ای جلوی من گذاشت.

با گوش دادن به مشارکت‌ها، کار کردن قدم‌ها و رجوع به سنت‌ها، دیدم که مشکل اصلی من پرخوری یا رفتار دیگران نیست؛ مشکل من نپذیرفتن محدودیت‌های خودم است.

من می‌خواستم بهبودی را مدیریت کنم، نه تجربه‌اش کنم.یاد گرفتم که در OA، بهبودی فردی من از راه فروتنی می‌گذرد.اینکه لازم نیست همه چیز را بفهمم یا اصلاح کنم.

اینکه جلسه، امن است حتی اگر مطابق میل من پیش نرود.اینکه پیام بهبودی با کنترل منتقل نمی‌شود، با الگو بودن منتقل می‌شود.

امروز هنوز در حال یادگیری‌ام.یاد می‌گیرم کمتر مقایسه کنم،کمتر دخالت کنم،و بیشتر گوش بدهم.پرخوران گمنام به من نشان داد که رها کردن، شکست نیست؛رها کردن، بخشی از بهبودی من است.

ناشناس فلوریدا

نوشته‌های مشابه

  • تراز ذهنی درمشکلات

    در اینجاچند سوال ساده وجود دارد که چندین بار به من کمک کرده است: اهمیت این سوالات  در این است  که به من این توان…

  • در جستجوی یک مسیر روحانی

    سال‌ها در یک مسیر عرفانی زندگی می‌کردم؛ مسیری که برای من مقدس، جدی و پر از تمرین بود. در آن فضا، امساک از غذا فقط…

  • فرار از خودم با غذا

    نام من دیوید، یک پرخور و گروهبان دوم ارتش ایالات متحده هستم. سال ۲۰۰۵ بود و زمزمه‌های اعزام نیروهای جدید به عراق، در پادگان‌ها پیچیده…

  • ابراز وجود

    یاد می گیرم، خواسته های خود را به دیگران بگویم صبح که از خواب بیدار شدم، پیام تبریک تولد چهل سالگی‌ام روی گوشی‌ام ظاهر شد….

  • بی کلام شنیدن

    یک ماه پیش ، به دوستم سر زدم. خیلی وقت پیش قرار بود، زمانی را انتخاب کنیم که او به آتلیه من مراجعه کند و…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *