پرهیز اتفاق خواهد افتاد
پرهیز اتفاق خواهد افتاد من سالها با «پرهیز» مسئله داشتم.نه اینکه نخواهم خوب شوم؛ نه. من عاشق خواندن مقالههای علمی بودم، دنبال کردن پژوهشهای جدید درباره اعتیاد به غذا، مغز، هورمونها و رفتارهای وسواسی. هر وقت در جلسهای کسی از «پرهیز هدایتشده» حرف میزد، در ذهنم صدای یک پژوهشگر بلند میشد که میگفت: «شواهدش کجاست؟ دادهها چیست؟»
درونم دادگاهی برپا بود.یک طرف، علم با نمودارها و آمارهایش ایستاده بود.طرف دیگر، تجربه اعضا با اشکها و لبخندهایشان.
من دلم میخواست ثابت کنم پرهیز گرفتن کار اشتباهی است. میخواستم بگویم این سختگیریها، این لیستها، این خودداریها شاید ریشه در ترس دارد، نه آگاهی. میخواستم بگویم شاید ما داریم با یک رفتار افراطی، افراط دیگری را درمان میکنیم.
اما هر بار که میخواستم دهان باز کنم، گونههایم داغ میشد. صدایم در گلویم میلرزید. خجالتی بودنم مثل دیواری بلند مقابلم میایستاد. من در سکوت مینشستم و فقط در درونم بحث میکردم.
در خانه، ساعتها مقاله میخواندم. مغزم پر بود از اصطلاحات تخصصی. اما قلبم؟ قلبم هنوز با یخچال حرف میزد. هنوز شبها با اضطراب به خواب میرفت. هنوز وقتی تنها میشدم، آن میل قدیمی در وجودم زنده میشد.
یک روز در جلسهای، یکی از خدمتگزاران گفت:«ما در این انجمن یک دستمان در دست علم است و یک دستمان در دست نیروی برتر.»این جمله ساده، مثل نوری در ذهنم روشن شد.ناگهان فهمیدم من سالها تلاش کرده بودم فقط با یک دست زندگی کنم. یا میخواستم همهچیز را با علم توضیح بدهم، یا از ترس علم، همهچیز را فقط به ایمان بسپارم.
در حالی که شاید لازم نبود یکی را اثبات کنم و دیگری را رد.من خسته شده بودم از اثباتگری.از اینکه در ذهنم مدام در حال مناظره باشم.از اینکه بخواهم حق را پیدا کنم، نه راه را.
آن روز برای اولین بار از خودم پرسیدم:اگر پرهیز قرار نیست با استدلال من ثابت شود، پس کجا باید اتفاق بیفتد؟جواب آرام آرام در درونم شکل گرفت:پرهیز جایی اتفاق میافتد که خداوند بخواهد، نه جایی که من بتوانم آن را تحلیل کنم.علم میتواند به من بگوید مغزم چگونه کار میکند.میتواند توضیح دهد چرا میل دارم، چرا وسوسه میشوم، چرا عادتها شکل میگیرند.اما علم نمیتواند به جای من «تسلیم» شود.
نمیتواند به جای من بگوید: «خدایا، من دیگر نمیخواهم با تو بجنگم.»من فهمیدم مسئلهام با پرهیز، مسئله با محدودیت نبود؛ مسئلهام با کنترل بود. میخواستم حتی مسیر بهبودیام را هم خودم طراحی کنم.
میخواستم با مغزم خدا را مدیریت کنم.آن جمله به من اجازه داد هر دو را کنار هم بگذارم.دیگر لازم نبود در جلسه ثابت کنم پرهیز غلط است.لازم نبود از کسی دفاع یا انتقاد کنم.من فقط باید صادق میبودم با ترسی که در دلم بود.
امروز هنوز علم را دوست دارم. هنوز مقاله میخوانم. اما دیگر از آن به عنوان سلاح استفاده نمیکنم. دیگر نمیخواهم با دادهها ایمان دیگران را زیر سؤال ببرم تا اضطراب خودم آرام شود.
من پذیرفتهام که پرهیز برای من، یک نظریه نیست؛ یک رابطه است.رابطهای میان من، غذا، بدنم و نیروی برتری که آرام آرام به او اعتماد میکنم.گاهی هنوز ذهنم میگوید: «ثابت کن.»اما قلبم پاسخ میدهد: «تجربه کن.»
و هر بار که با فروتنی غذایم را میخورم، هر بار که قبل از انتخابم مکث میکنم و از خداوند راهنمایی میخواهم، میفهمم پرهیز جایی اتفاق میافتد که اراده من کنار میرود و اراده او مجال عمل پیدا میکند.
من دیگر نمیخواهم برنده این بحث باشم.میخواهم آرام باشم.
