پذیرش دیگران
پذیرش دیگران ساعت پنج صبح است ،از خواب بیدار می شوم.قبل از این جنگ من یک روال معمول داشتم و به قول این ضربالمثل OA همینطور بی برنامه وارد روز نمی شدم.
همیشه ساعت ۶ بیدار و مستقیم وصل یک جلسه آنلاین می شدم تا خودم رو برای یک روز شارژ کنم ولی این روزها شرایط تغییر کرده. یکساعت زودتر با نگرانی بیدار می شوم.
یکسال و نیم قبل به همراه خانواده تصمیم گرفتیم از تهران به یک شهر کوچک مهاجرت معکوس کنیم. اوایل خیلی به این فکر می کردم که آیا تصمیم درستی گرفتم یا نه؟
اما هرچه جلوتر آمدیم انگار متقاعد می شوم که این تصمیم درست بوده است.ما اینجا در گوشه ای از یک شهر کوچک زندگی آرام و در جهت بهبودی ساختیم.
صبح شنبه ۹ اسفند وقتی همسرم از بیرون تلفن زد و گفت ” زدن، چندتا شهر و زدن” نفسم بند آمد، تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد انگار احساسات من به عنوان یک پرخور بی اختیار همیشه بیشتر از اندازه بر انگیخته می شود،
میدانستم بزودی اینترنت قطع میشود، تلفن مختل میشود و کلی فاجعه توی ذهنم شکل گرفت.
اولین اقدام تماس با خانواده در تهران بود و التماس اینکه توروخدا هرچه زودتر بیاید اینجا. بعد با برادر خارج نشین تماس گرفتم تا قبل از قطع شدن اینترنت خبر اینکه در این لحظه همه سلامت هستن را بدهم …تا شب گروه اول رسیدن ( خانواده همسر )
با عشق استقبال کردم، قدم چهارم و رسیدگی به احساساتم در این سالها کمک کرده تا بتوانم با آرامش از آنها استقبال کنم. دوسه روزی طول کشید تا باقی خانواده هم آمدند. خانواده خودم همه دوازده قدمی و سنت کارکرده هستند و
باعث مدیریت سالم روابط شده است و به لطف خداوند مهارت ارتباط سالم و دارند و همین خیلی کمک کرده تا صلح و آرامش تا این لحظه بین ما حاکم باشد. انگار کسانی که این اصول را کار کردند به زبان مشترکی رسیدند که نیاز نیست خیلی چیزها گفته شود.
همه مهمان ها سنت ۷ بجا می آورند و این کمک می کند من که فعلا کسب و کارم بخاطر شرایط متوقف شده ترس مالی، شرم نداشته باشم. البته که بازی رسالت تراشی میزبان بودن در این مواقع گاهی ذهنم را درگیر می کند که چندان به آن توجه نمی کنم.پرهیز و بهبودی همیشه یک جاده صاف بدون چالش نیست. کم کم چالش ها و تجربیات جدید و احتمالا آگاهی های جدید درپیش است.
تو این چند روز مادر همسرم به مناسبت تولد همسر و پسرم دوبار کیک درست کرده و کل خانه رو بوی کیک برداشته ؛ سه مدل مربا درست کرده تا صبحانه ی دلچسبی برای بقیه باشد و تمام خانه پر از بوی شکر گرم و میوه پخته و شده است. هربار من با ترس به راهنما و دوستان بهبودی پناه بردم.
این بو و احساس محرومیت و قربانی شدن افکار مرا جهت می دهد و نقص های من و بیدار می کند.این سوال قدم در ذهنم تداعی می شود وقتی گاه و بی گاه دچار وسوسه می شوید. چه احساساتی را تجربه می کنید.
اول دچار خشم می شوم و بعد تمام وجودم پراز ترس می شود. وقتی همه دور هم شروع به خوردن کیک و مربا و… میکنند احساس تنهایی و محرومیت میکنم. سعی میکنم فضا رو ترک کنم.
یا سرگرم کارهای آشپزخانه می شوم یا شروع به مشارکت با راهنما یا در گروه های در دسترس میکنم.انگار همه چیز برام آزاردهنده میشه:
متوجه می شوم که تمام مدت صدای بلند اخبار توی خانه پیچیده و بیشتر کلافه میشم. انگار همه درگیر اخبار خوری هستند با اینکه اصلا تمایل ندارم.یک خبر را در روز بیش از چندین بار می شنوم .
نگاهی به اطراف می اندازم که چقدر نظم خانه از بین رفته، چقدر همه جا شلوغه، ۱۰ نفر میهمانِ من و خانه امن و بی سروصدام شدن و همه چیز آشفته شده است.
شنیدن خبرها از تهران، تهرانِ من، شهر من، کلان شهری که گوشه گوشه اش برام خاطره دارد، زیر موشک و بمب و حمله هوایی احساس غم را در من زنده می کند.
گاهی دچار منجی گری می شوم. در نشریات خواندم که گاهی احساسات هم مثل غذای ویار ما را غیر منطقی می کند.
یهو یادم می اید که هنوز عزیزانی دارم که تو تهران ماندند. با وجود اینکه دیگه خانه جا برای میهمان ندارد با هرکسی که یادم میاد تماس میگیرم و التماس میکنم ” پاشو بیا اینجا”. انگار میخوام همه رو نجات بدهم.
بعد به خودم می آیم و میبینم دارم آب دهانم و که بخاطر بوی کیک و شکر تو دهنم جمع شده قورت میدهم. با باقی مانده ی هوشیاری حاصل از ابزارها و اصول متوجه افکارم می شوم. ذهنم دنبال امنیته ، یه نقطه تو ذهنم روشن شده، برم یه چیزی بخورم…تراز قدم ۱۰ به دادم میرسد ؛با خودم چک میکنم،
وعده غذام و کامل خوردم؛
غذام هم کامل و مغذی بوده
