۱۸. تشویق و تنبیه با غذا
خود را با غذا تشویق و تنبیه نکنیم
ما بسیاری از سالهای زندگیمان را در این باور گذراندیم که غذا چیزی بیش از تغذیه است. با آن جشن گرفتیم، خودمان را آرام کردیم و هر زمان از خود ناراضی بودیم، همان غذا را به ابزاری برای تنبیه تبدیل کردیم. پرخوری میتوانست پاداش و محرومیت، مجازات باشد.
وقتی وارد برنامه شدیم، کمکم فهمیدیم این رفتار فقط یک عادت نیست. ما با بیماریای روبهرو هستیم که جسم، ذهن و روح ما را درگیر کرده است. همانطور که در کتاب پرخوران گمنام، ویرایش سوم توضیح داده میشود، بسیاری از ما پیش از آمدن به انجمن از غذا برای بیحس کردن و فرار از احساسات استفاده میکردیم.
از جنبه روانی، این موضوع برایمان معنا اینگونه پیدا میکند. ما در جستجوی امنیت، عشق و آرامش بودیم. وقتی راه سالمی برای دسترسی به آنها نداشتیم، غذا را انتخاب کردیم. بنابراین طبیعی بود که بعدها همین ابزار تبدیل شود به راهی برای گفتن «آفرین» یا «مقصر تویی».
در تجربه قدم نیز یاد گرفته بودیم که غذا زبان ارتباط است؛ با آن محبت میکردیم، دلجویی میکردیم و جشن میگرفتیم. پس تعجبی ندارد اگر همین الگو را به رابطه با خودمان هم تعمیم داده باشیم.
اما برنامه تعریف تازهای به ما میدهد. پمفلت دعوت از شما به ما نشان میدهد مشکل اصلی ضعف اخلاقی نیست، بلکه ناتوانی ما در برابر بعضی غذاها و رفتارهاست.
وقتی این را میپذیریم، دادگاه درونی آرام میشود. ما دیگر متهم نیستیم؛ بیماری داریم و میتوانیم برایش کمک بگیریم.
در تجربههای اعضا در کتاب پرخوران گمنام ویرایش سوم میخوانیم که با پیدا کردن ارتباط و حمایت، نیازشان به پناه بردن به غذا کمتر شد. آنها چیزی را یافتند که واقعاً دنبالش بودند: تعلق و عشق.
ما هم همین را تجربه میکنیم.
به تدریج یاد میگیریم بگوییم: به جای «حقم است بخورم» → حقم است کمک بگیرم.
به جای «باید خودم را محروم کنم» → بهتر است صادق باشم و برگردم.
اینجاست که نقش غذا تغییر میکند.
دیگر ابزار تنظیم ارزشمندی ما نیست.
فقط وسیلهای برای تغذیه بدن است.
این تغییر ساده، انقلابی درونی به همراه دارد. چون حالا باید راههای تازهای برای مراقبت از خود پیدا کنیم: تماس گرفتن، مشارکت کردن، دعا، نوشتن، خدمت. ابزارهایی که در پیوستهای کتاب بارها به آنها اشاره میشود.
امروز ما میتوانیم با هم بگوییم: دیگر لازم نیست با غذا خود را تشویق کنیم تا احساس خوبی داشته باشیم،
و لازم نیست با غذا خود را تنبیه کنیم تا بهتر شویم.
ما راه دیگری یافتهایم؛ راهی که از ارتباط، صداقت و سپردن میگذرد.
همه ما تجربه کردهایم که غذا تنها چیزی است که همیشه در دسترس بوده، همدم ما بوده و گاهی حتی نقش جایگزین محبت را بازی کرده است. از همان سالهای کودکی، وقتی والدین یا جامعه به شیوههای مختلف سعی میکردند رفتارهای ما را اصلاح کنند یا نشان دهند که ما را دوست دارند، غذا اغلب ابزار اصلی بود. ما به تدریج یاد گرفتیم که از غذا به عنوان پاداش یا تنبیه استفاده کنیم، و این الگو تا بزرگسالی در ذهن ما باقی ماند.
غذا به عنوان پاداش دروغین
وقتی به گذشته نگاه میکنیم، میبینیم که لحظات خوشایند ما اغلب با خوردن غذا همراه بوده است. لحظاتی که موفقیتی کسب میکردیم یا کاری درست انجام میدادیم، ممکن بود با شیرینی یا خوراکی مورد علاقه تشویق شویم. ما به تدریج پذیرفتیم که خوردن غذا به معنی تجربه لحظهای رضایت و آرامش است، حتی اگر این آرامش کوتاهمدت و دروغین باشد. همانطور که در آوای بهبودی ویرایش جدید آمده است:
«…باید مایل باشم از چیزی دست بکشم که در ابتدا مرا به سمت پرخوری میکشاند: آن لحظه آرامش، آن رضایت زودگذر، یا هر پاداش دروغینی که وسوسه غذایی برایم دارد.»
این تجربه به ما یاد میدهد که غذا میتواند جایگزین احساسات واقعی شود، و ما را از روبهرو شدن با احساسات حقیقی دور کند.
غذا به عنوان ابزار تنبیه
در همان حال، برخی از ما تجربه کردهایم که غذا وسیلهای برای کنترل و تنبیه بوده است. وقتی کار اشتباهی انجام میدادیم یا نمیتوانستیم مطابق انتظار والدین یا جامعه رفتار کنیم، گاهی با محرومیت از خوراکیهای مورد علاقه یا اجبار به خوردن غذاهای نامطلوب مواجه میشدیم. این رفتار باعث شد ما یاد بگیریم که احساس گناه و تنبیه را با غذا تجربه کنیم و سپس به آن عادت کنیم. همانطور که در پرخوران گمنام ویرایش سوم آمده است:
«آنهایی که آماده پرخوری هستند … کسانی هستند که از غذا برای رضایتمندی و تسکین نارضایتیهای روحشان استفاده میکنند.»
این جملات یادآوری میکنند که الگوهای اولیه ما با غذا، ریشه در تجربههای اجتماعی و خانوادگی دارد.
غذا به عنوان دوست و همراه
برای بسیاری از ما، وقتی محبت واقعی در دسترس نبود، غذا تنها دوست و دلداری بود. آن را همراه خود میبردیم تا تنهاییهایمان را پر کند و اضطراب یا غم را تسکین دهد. همانطور که در پرخوران گمنام ویرایش سوم – داستانها نقل شده:
«در هفت سال آینده، برای آرام کردن خودم غذا میخوردم. غذا من را دلداری میداد وقتی والدینم این کار را نمیکردند.
این تجربه نشان میدهد که غذا جایگزین رابطه انسانی و مراقبت شد، و ما با آن عادت به تسلی خود پیدا کردیم.
نگاه از دیدگاه قدمهای پرخوران گمنام
از دیدگاه قدمهای پرخوران گمنام، ما یاد میگیریم که خود را با غذا تشویق یا تنبیه نکنیم. قدمهای اولیه ما به ما نشان دادند که باید با صداقت به احساسات خود نگاه کنیم، نیازهای واقعی خود را شناسایی کنیم و یاد بگیریم که رضایت و آرامش را از راههای سالمتر کسب کنیم. وقتی میپذیریم که غذا تنها یک ابزار کوتاهمدت برای فرار از احساسات است، قدرت انتخاب واقعی را به دست میآوریم.
«من نه تنها از غذا برای آرامش، دلجویی یا پاداش استفاده کرده بودم، بلکه برای اینکه به من انرژی بدهد و کمکم کند بخوابم نیز از غذا کمک میگرفتم.» (آوای بهبودی ویرایش جدید)
این جمله به ما یادآوری میکند که غذا نقشهای مختلفی در زندگی ما پیدا کرده بود و ما باید آنها را تشخیص دهیم تا مسیر بهبودی واقعی آغاز شود.
پیام برای حال حاضر
امروز، ما میدانیم که تشویق یا تنبیه خود با غذا هیچ کمکی به رشد ما نمیکند. در جلسات OA و در تمرین قدمها، ما یاد میگیریم که به خودمان محبت کنیم، به احساسات خود گوش دهیم و نیازهای واقعی خود را شناسایی کنیم. غذا را به عنوان ابزاری برای آرامش کوتاهمدت یا پاداش دروغین نمیپذیریم، بلکه به آن به عنوان تغذیه واقعی و سالم نگاه میکنیم.
راهکارهای عملی
شناسایی الگوهای گذشته: بازشناسی زمانی که غذا نقش پاداش یا تنبیه داشته است.
جایگزینهای سالم: پیدا کردن روشهایی برای آرامش و پاداش واقعی، مانند ورزش، هنر یا هایی با دوستان.
گفتوگو در جلسات OA: به اشتراک گذاشتن تجربیات و یادگیری از دیگران.
تمرین قدمها: پذیرش احساسات واقعی بدون نیاز به غذا برای آرامش یا پاداش.
جمعبندی
ما از غذا برای محبت، آرامش و پاداش استفاده میکردیم، زیرا این ابزار در دسترس بود و والدین یا جامعه گاهی آن را تقویت میکردند. اما امروز، با راهنمایی قدمهای پرخوران گمنام و منابعی مثل آوای بهبودی و پرخوران گمنام ویرایش سوم، میتوانیم یاد بگیریم که خود را با غذا تشویق یا تنبیه نکنیم. این مسیر به ما آزادی، خودآگاهی و آرامش واقعی میدهد و کمک میکند تا غذا را دوباره در جایگاه واقعی آن، یعنی تغذیه سالم بدن، نه روح، ببینیم.
«برای مدت طولانی، غذا تنها یار و همدم من بود و مرا تسلی میداد. زمانی که هیچکس نبود تا به من محبت کند یا از من مراقبت کند، غذا با من بود.» (آوای بهبودی ویرایش جدید)
